در بیابان خشکی که زمین پوست میکند
گورکن عرق ریزان گور میکند
کمی آنطرف تر درختی خشکیده فا،ل میزد
گورکن می گریست و فریاد میزد
در زیر نیزه آفتاب کلنگ میزد
کرکسان دورش نشسته اند به امید مردنش ایستاده اند
ناگهان طوفانی به پا شد گورش پر از شن های بیابان شد
گورکن بر گور خود گریست که ای خدا این چه جزاییست
من بر گور خود ایستاده ام دل از این دنیا بریده ام
مرا با مردمان کاری نیست از روزگار امیدی نیست
سزای من خوراک کرکسان نیست
بر درخت خشکیده تکیه زد
از دلش ناله ای سر زد گذشته را مرور میکرد
محتضرانه نفسش را شمارش میکرد
چشمانش از اشک پر بود گویی این گریه اول بود
تشنه لب از خود گریزان به یاد اولین عشق زیر باران
مشتش از خاک پر بود در حسرت گل های پر پر بود
خشمناک مشت بر زمین می کوفت با خدایش این چنین می گفت
مرا عشقی در دل است کار من از دنیا دل کندن است
بگذار در گور خود بخوابم تا در بی کسی نمانم
مگر نه ما را آفریدی برای انسانیت پس چیست این همه خوی حیوانیت
از جان خود گذشتیم که از عشقمان نمانیم
از زندگی گذشتیم بر عشقمان نمانیم؟
بگو عدالت را کجا یابیم؟
خانه خود را کجا سازیم؟