همش فکر میکردم نمی تونم دستمو تکون بدم یا پامو تکون بدم
یا نمی تونم حرف بزنم
هیچی تو ذهنم نمی موند فراموشی گرفته بودم
بدنم کلا بی حس بود حتی دندونم ورم کرد کل صورتم ورم داشت ولی من هیچ دردی حس نکردم اصلا بدنم دردو حس نمی کرد دستمو میزدم به قابلمه داغ هیچی حس نمی کردم.کل دردام از بین رفته بود حتی آشپزی کردن از ذهنم رفته بود
هیچ ذوقی نداشتم هیچی نه ناراحت میکرد منو نه خوشحال از فیلم و آهنگ بدم میومد آدم های تو فیلم میدیدم می گفتم ایتا چین یا اینا نمی ترسن بمیرن
نمی خندیدم گریه ام نمی گرفت
همش فکر کشتن خودمو داشتم ولی از مرگ هم می ترسیدم
فکر آسیب زدن به نوزادم داشتم .از خودم می ترسیدم کار اشتباهی بکنم
از جای تاریک می ترسیدم
اصلا انگار از وجود خودم جدام.انگار خودم نیستم