سلام من بچه طلاق ام با مادرو خواهرم میموندم از طریق تلگرام با همسرم آشنا شدم چون انتخاب همسرم بودم خانوادش اندازه یه گرون براش خرج نکردن هر مراسمی اومدن نشستن خوردن رفتن فقط همین برای من هیچ کاری نکردن هیچی نخریدن تو عقد هم فقط عموی همسرم رو با خودشون آوردن از نظر ظاهری خانواده فرهنگ حیا هیچ عیب و ایرادی ندارم یعنی در حالت عادی باید از خداشونم میبود ولی شانس منه دیگه
پنج ساله عروس اینا شدم بلا نمونده سرم نیارن پیش همه فامیلاشون تحقیرم کردن پیش بزرگ و کوچیک من چون عمه هام نازا بودن ترسیدم بچه دار نشم جلوگیری نکردم یه دختر سه ساله دارم عین قرص ماه هر کی میبینه عاشقش میشه خانواده همسرم برای پسر بزرگشون هر کاری کردن از عروسی بگیر تا خونه و ماشین و خرج همه چی ولی بدون دلیل از من متنفرن چون بابا ندارم اصلا آدم حسابم نمیکنن جاریم بلا نمونده سر خانواده همسرم نیاره ولی از اون خیلی میترسن در حدی که بخاطر اون پدرشوهرم سه تا خونه اضافه داره ولی ما مستاجریم ...انقد به همه رو دادن منو پیش همه کوچیک کردن جاریم نه تو جمع با من دست میده نه حرف میزنه پشتم همش بدمو میگه مثلا به من فحش میده من هیچی نمیگم یا اگر بگم چرا فحشم دادی به جای اون از من ناراحت میشن خودمم بخدا خوبی نمونده در حق اینا نکرده باشم گفتم شاید درست شن
همسرم اولا دوسم داشت ولی اونا انقد تحقیرم کردن الان منو اصلا در حد خودش نمیبینه صب تا شب سرش تو گوشیه خسته شدم تو شهر غریب میخوام دخترمو بردارم برم خونه مامانم بعدشم طلاق بگیرم دیگه نمیتونم