قرار بود بریم خونه مادرشوهرم برای شام همسرم اعتیاد داره خمار بود میخواست بره جنس بگیره من و دخترم آماده شده بودیم گفت بشین شامتو درست کن جایی نمیریم
گفتم مادرت شام درست کرده زنگ میزنم بهش میگم اینو گفتم گفت میرم تو ماشین بیاین
گفتم وسایل بچه داری میری ببر با خودت نبرد من وسایل گرفتم. دخترم خودش جلوتر از من راه افتاد دوتا پله آخر زمین خورد و گریه افتاد
شوهرم عین سگ هار شده بود شروع کرد به بدوبیراه گفتن به من و دادوبیداد حالت عادی نداشت دخترم ترسیده بود به پدرش میگفت بابا اینجوری نکن دیدم حالت طبیعی نداره به اصرار بهش گفتم تو خیابون پیاده مون کرد
موندن خونه پدرم هم واسم سخته اونجا رفت و آمد زیاد هست و من اذیت میشم دخترم هم پدرشو دوست داره
نمیدونم چیکار کنم مادرم میگه تصمیمتو بگیر
حالم خوب نیست نمیدونم تصمیم درست چییه