بچه ها اعصابم داغون شد..اين دوست من خيلي دختر خوبيه..ولي احساسات و قلبش ب عقلش غلبه كرده..
با ي پسري دو سال دوس بود عاااااشق و كشته مرده ي هم بودن...دختره خيلي خواستگار داشت ولي قبول نميكرد..تا ي خواستگار توووپ اومد براش و نميدونم چجوووري قبول كرد...الان دو سالع ازدواج كرده ولي چن ماهه باز با پسره در ارتباطه...پسره ام از ايناييه ك خيلي دختر دنبالشه...ولي خب اين دختررو خيلي دوس داره.
ازش پرسيدم تو ك عاشق محمد بودي چرا ازدواج كردي..ميگفت منو محمد ب درد ازدواج باهم نميخوريم .اشتباهي عاشق شديم ولي كار از كار گذشت ديگه...
حالا عذاب وجدان داره ☹️ زنگ زدم بهش چنان گريه اي ميكرد جيگرم كباب شد☹️ بياين بهم بگين چجوري كمكش كنم ك پسررو فراموش كنه