ببین پنج روز دیگم میگذره یعنی تقریبا هشت روز نه روز اشکان با جنازه ها اون تو میمونه، نگار نمرده، یه شب بارون بدی میاد چاه پر از اب میشه بعد از سی و شیش ساعت یسری جوون میان تور کویر با دوربین کل اون منطقه رو نگا میکنن چاهو میبینن براشون عجیب میاد میرن توشو نگا میکنن میبینن عه جنازست، خلاصه میان میبرنشون نه ماه اشکان میره تو کما بخاطرفشار عصبی نگار نخاعش اسیب میبینه ویلچر نشین میشه نمیتونه صحبت کنه خانواده فرزاد از اون محل میرن ی روزی اتفاقی داماد حامد اینا الهامو تو یه بوتیک میبینه میره خودشیرینی میکنه میگه بابای حامد شبی ک میخواست بیاد رضایت بده حامد با ماشین میزنه بهش بخاطر اینکه شمارشو بکیره اونم میرینه بهش بعد تلفن میکنه به حامد میره پیشش میگه ازش متنفره حالش ازش بهم میخوره و الکی میکه نامزد دارم و تهشم میکه که از دامادتون بپرس ببین چه دلیلی داره شمارمو واسه چی میخواد بااون لحن چندشش هانیه م ناپدید شده تهش مرجان دختر عموش ب اشکان میگه ازایران رفته دبی ک ازاونجا بره کانادا و اخربن بازدید واتساپش مربوط ب ده ماه پیشه