درسته۷ساله بخاطر وضعیت بابام مسافرت که هیچی حتا تفریح تا پارک هم نتونستیم بریم،درسته همیشه مسافذت رفتن وگردش رفتن بقیه رو دیدم گریه کردم و بهت اعتراض کردم و ازت ناراحت بودم که چرا باماهمچین کردی،درسته امشب داشتم به شوهرم غر میزدم هرجاهم که منو ببری باز دلم پیش مامانمه که پاگیر بابام شده تو جوونی و هیچ خوشی ای نداره....ولی الان میخوام شکرت کنم:مرسی که بابام نفس میکشه حتا اگر سرجا خوابیده همین که وجودش هست شکرت خدا،من نباید یادم بره زمانیکه بابام توکما بود التماس میکردم بهمون برگردونیش فقط...راضیم به همین توخونه نشستن و روتین تکراری اصلا بخاطر همین هم شکرت خدای بزرگ
منو ببخش که انقدر بابت خونمون به شوهرم نق میزنم کوچیکه،تراس نداره،یه اتاق بیشتر نداره...خیلیا هستن سقف بالاسر ندارن وارزوی همین رو دارن....منو ببخش که هربار شوهرمو لههه میکنم باحرفام🥲بخاطر همین سقف بالاسرمون هم شکرت
من نباید یادم بره تاهمین دوسال پیش هم ارزوی رسیدن به این مرد روداشتم وبهت التماس میکردم بدیش به من هرجا شده باهاش زندگی میکنم والان اصل کاری که واسم کردی رو فراموش کردم وفقط ناشکری میکنم