یه دوست خانوادگی داشتیم اول مردامون با هم دوست بودن بعد منو خانمش دوست شدیم.این آقا خیلی هوای منو داشت مثلا یه سفر زیارتی رفتیم که خانم ایشون نیومد با ما این آقا هی میرفت برای من غذا میگرفت میاورد انقد محبت داشت که همه همسفرا فکر کرده بودن برادر منه و همسرمم دامادشونه.بعد تو مهمونیا زیاد با من شوخی میکرد البته من همیشه سرسنگینم خداشاهده شوهرم رفته رفته رفت و آمد رو کم کرد تا جاییکه بعد یک سال یک قرار بیرون گذاشتیم برای ناهار این بنده خدا برگشت به من گفت چقدر لاغر شدی آبجی صورتت چرا جوش زده فلان چیز رو بخور خوب میشه.و اون شد آخرین باری که دیگه خانوادگی بودیم با هم.بعد یه بار که من رفته بودم خونشون همیشه هم از قبل چک میکردم دوست شوهرم نباشه میرفتم پیش خانمش.شوهرمم رفته بود مکانیکی ماشینش خراب بود.وسط ماجرا دوست شوهرم اومد خونه اشون یهو بعد چند دقیقه دیدم شوهرم زنگ میزنه رو گوشیم من جلو درم بیا بریم خونه.اصلا قرار نبود بیاد دنبال من.گفتم چرا اومدی اینجا گفت نه داشتم از اینجا رد میشدم گفتم تو رو هم ببرم خونه دیگه چه کاریه من که دارم از اینجا رد میشم :/
بعضی وقتا شک میکنم نکنه علت این قطع رابطه من بودم
بعد عذاب وجدان میگیرم آخه اینا رفیق گرمابه گلستان بودن با هم