گفتم عزیزم کسی که مسؤلیت همه چیز رو قبول میکنن و وظیفه اش میشه حتی اوه دور هم باشید بقیه اجازه نمیدن مگر اینکه خیلی جدی بعد از ازدواج با اطرافیان برخورد بشه
مثلا شوهر من همین امروز مادربزرگش مریض شده چند تا نوه و پسر دیگه دارن ولی از صبح رفته مادربزرگش رو برده دکتر از صبح پسرم داره گریه میکنه بدون اینکه بخوام بزرگ نمایی کنم از ساعت 11 داره گریه میکنه بابا کجاست 500 بار زنگ زده بابا بیاد من دلم تنگ شده
الانم زنگ زده باید بریم شهر دیگه دکتر پسرمم چون وابسته به باباشه اینقدر گریه کرد و خودش رو به زمین زده هلاک شده شدهرمم میدونه وضع منو و پسرم رو ولی به هیچ وجه از کار خودش کوتاه نمیاد باید بره و میره و نمیگه زن و بچم تنهان یا ناراحت هستن
بقیه ام نمیگن که اون خانواده داره بچش اذیته و خیالشون راحته که شوهر من تحت هر شرایطی میره
اگه بخدام از سختی این اخلاقش بگم حالت واقعا بد میشه
چیزی که جالبه خانوادهاش فکر می کنن من رو رو چشماش راه میبره ولی اگه من بخوام یک صدم این رفتارها رو داشته باشم که مدام به فکر بقیه باشم و براشون کار کنم حسابم با کرام الکاتبینه که تو چرا بری مگه تو بیکاری
من که احساس میکنم عمر و اعصابم داره به فنا میره روانی شدم
خوبیهای هم داره ولی این وابستگی به خانواده و بیش از حد معمول مسول بقیه بودن واقعا حالم رو بد کرده
شاید الان بخوام به کسی چیزی بگم منو محکوم به حسادت و بدجنسی کنن ولی واقعا خسته کننده است
بازم این قضیه تا حدودی به خودتون بستگی داره که بتونید شرایط رو بپذیرید یا نه
شوهر من یه خونه داره دیوار به دیوار خونه مامانم که تو خواستگاري گفتن میایم همینجا ولی بعد از عقد و ازدواج قبول نکرد الان طبقه بالا خونه مادرشوهرم هستم و بدون مامانشو خانوادهاش نفس نمیکشه