چرا زندگی اینجوره؟
چرا همش درده؟
چرا همش باید آرزوی مرگ باشه؟
چرا حال خوبا دوامی نداره؟
چرا من نباید زندگی خوبی داشته باشم از ی لحاظ هایی؟
چرا نامزد من پشت سر هم تو دعوا هی میگه از من بدش میاد ولی خودش منو برگردوند به نامزدی؟
یاد دیالوگ نوید محمدزاده میفتم توی متری شیش و نیم
که میگفت من میخواستم خودکشی کنم ولی اونا منو زنده کردن تا خودشون منو بکشن...