بابای ستایش خونه داشت . خونش رو فروخت خرج بیمارستان طاهر کرد . بعد رفتن یه جا رو احاره کردن . بعد فهمیدن حشمت فردوس منتظره پسره ۲ سالش بشه بچه رو بگیره از ستایش . اونا هم تصمیم گرفتن فرار کنن . همسایشون گفت عمو و عمه من تو یه مجتمع کار میکنن شما بیایید برید اونجا . عمه ام تو اشپزخونه واسه کارگزا غذا میپزه عموم هم مسئول انباره . اونجا خارج شهره حشمت فردوس عمرا فکرش نمیرسه شما اونجا هستید.