سلام
هرسال که عید میشه یاد یه خاطره از بچگی شوهرم میفتم
اولای عید بوده و شوهرم با بچه ها تو کوچه فوتبال بازی میکردن که توپ میفته تو خونه یکی از همسایه ها که یه خانم و آقایی بودن که بچه نداشتن
میگفت رفتیم درشون رو زدیم تا توپ رو بگیریم فکر کردن مهمونه و هردوشون خوشحال اومدن در رو باز کردن دیدن ماییم قیافه ی نا امیدی به خودشون گرفتن
اگه تو اطرافتون همچین آدمای تنهایی هستش حداقل یه عید رو بهشون سر بزنید که چشم به در نمونن