من خودم ۲۴ سالمه و اختلاف زیادی با خواهر شوهرم ندارم خدا شاهده و خودشون میدونن که من از بچههای خودم بیشتر مراقبشون بودم و همیشه هم همه و خودشون اینو میگن شوهرمم میدونه اما به شوهرم گفتم که من دیگه نمیتونم اونا رو تحمل کنم و باید از این خونه برن خودت یه فکری به حالشون کن و تصمیمی برای براشون بگیر الان دو هفته است که رفتن خونه عمشون اما شوهرم دیروز به من گفت که بهشون زنگ بزن تا بیان ولی من تصمیمی که با خودم گرفتم اینه من ۷ سال عمر و زندگیم رو تباه کردم و نتیجه درستی نداد و خیلی حرص میخورم خیلی ناراحتم از کرده خودم که هفت سال زندگیم رو تباه کردم چون واقعاً از یک مادر بهتر بودم براشون حتی حتی حاضر نیستند کوچکترین ظرفی بشورن کار خونهای انجام بدن انتظارات بیجا دارند و این منو آزار میده و از دست ما خارجه چون ما به تازگی ورشکسته شدیم و تمام زندگیمون رو باختیم حتی دریغ از هزار تومان