سلام دوستان عزیزم نماز و روزه هاتون قبول 🍃❤️
دوستان من امروز ظهر خیلی خسته بودم رفتم رو تختم چرت زدم یهو ندونستم چطور
مامانم میگه اومدم نگاه کردم خوابی یه حسی بهم گفت بیدارت کنم ولی نکردم ......
یک دفعه من نفس تنگی شدید و خواب دیدم که مادرم اومده اتاقم میگه داری خفه میشی نفس بکش منم میدونستم اتاقم پر گازه و دوده خاکستری جلوی چشمامو گرفته نمیتونستم هیچیییو ببینم خاکستری مطلق بود همه چیز مامانمم تو خواب گریه میکرد و میگفت توروخدا نفس بکش اگه میتونی من میخواستم بگم مامان جونم دوست دارم ولی انگار باید برم انگار وقت مرگمه ولی نمیشنید و من نفسم رفته بود دلم برای مامانم تنگ میشد اون بدنمو گرفته بود و التماس میکرد که نفس بکشم و من میدونستم که دارم میمیرم چون یک دفعه همه چیز برام محو شد و رفتم و گفتم نههههه منو نبرین من هنوز دلم مامانمو میخواد یک دفعه نفسم اومد و نفس خیلی عمیقی کشیدم..... فکر کردم راحت شدم و بیدار شدم ولی بیدار شدنمم خواب بود حتی انگار فهمیدم چندبار به جسمم روح وارد شد تا واقعا بتونم بیدار بشم وقتی بیدار شدم قفسه سینم درد میکرد اتاقم گرم بود واقعا هم بخاری رو زیاد کرده بودم .... 😭😭😭
بچه ها نمیدونم اسمش چیه خوابه توهم یا همون بختک ولی من فهمیدم مرگ چجوریه حتی اگه اگه از این دنیا بدت بیاد باز هم دلتنگ میشی باز هم برات سخته ترک دنیا نمیدونم شاید چون من عاشق مامانمم نمیتونستم ترکش کنم و بابت اون ناراحت بودم ...
ولی تو مرگ اصلا اینجوری نیست شما همه چیو میبینین اگاهین ولی کاری از دستتون بر نمیاد فقط تماشا گرین...
و این که دوست داشتین کارای بهتری انجام میدادین . ارزوهاتون یادتون میفته....
دوست داشتین بخونین من دلم گرفته بود بابت این خواب گفتم بیام بهتون بگم❤️❤️🙂