امروز کلا رومود بد بودم مامانم هم ز زد یکمی در مورد مشکلاتش حرف زد واینا اعصابم خراب شد دلم گرفت دیگه بعدش پسرمم میرفت رو نروم الکی آوردم ناهاربخوره کلا خیلی بدغذاست بادسته قاشق زد توچشمم زیادم محکم نزدا منم برگشتم یه سیلی زدم در گوشش با مادر شوهرم اینا تو یه ساختمونیم با گریه رفت خونشون انقدر گریه کرد مادر شوهرم اومد لباسای مدرسشو گرفت برد تنش کرد اونم با گریه رفت مدرسه الان نشستم گریه میکنم خدا منو بکشه تا ازهمه چیز راحت شم