اگه بخام همه رو تعریف کنم ی رمان میشه..
خواهرشوهرم خوشو خرم منتظر بچه دوم بود..همسن خودمه..ولی ی سالونیمه متوجه شده تنبلی شدید تخمدان داره و میرع مرکز ناباروری،داروهاشم بهش نمیخورن برای کیستن..نمیدونم چرا از عمیقا خوشحالم،نه که آدم پستی باشم..دلم میخاس ی روزی ی جورایی درموندگیشو ببینم،اخه خیلی بخودش مینازید که خوشبختر از اون نی شوهر فوق پولدار،بچه خوب خونواده خوب و پولدار و و و...خیلی ظلم ها بهم کرده..به خدا گفتم باید یکاری کنی جلوچشمم تقاص پس بده منو روحمو داغون کردن مگه منم بنده تو نیستم مگه حقی ندارم.