مادربزرگ شوهرم واسه نهاراومد خونمون،وقتی داشتم کارمیکردم صدام زدوگفت بیاباهم بریم ( نمیدونم فارسیش فکرکنم امام زاده باشه) میگم چرابریم ،،میگه آخه توکه اجاقت کوره میریم دعا میکنیم وازخداواست یه اولادمیخواییم
گفتم مگه من دوتا ندارم اونم دوتا دختر به این خوشگلی ،برگشته میگه نه هرکی پسرنداره انگاربچه نداره،پس اجاقش کوره،،،،انقدرحرص خوردم که پیشش نموندم و رفتم پارکینگ وکل پیاده رو ها روتمیزکردم وزنگ زدم به مادرشوهرش گفتم بیاپیش مادرشوهرت من نمیتونم تحملش کنم واوناهم اومدن ،،سرنهاربه شوهرم گفتم،،ولی بازحرف خودشومیزد انگارزن آدم نیست،ولی شوهرم یه جوری جوابشودادکه اگه آدم باشه دیگه همچین حرفی بلغورنمیکنه