نزدیک ۴۰ روزه زایمان کردم و تو این مدت هم از بیمارستان اومدم خونه مادر و پدرم موندم و همه جوره بهم سنگ تموم گذاشتن یه عالمه مهمون اومد رفت بااینکه جشن ولیمه قراره بگیریم ولی پدر مادرم بقدری سخاوتمند هستن ک گفتن ب کسی نگو نیایین قراره جشن بگیرم بزار هر کسی میاد بزارین بیان خودشونم عرررچی ک فکر میکنید گرفتن برام میپزن خلاصه من تو عمرم اینقدر شرمنده نشده بودم
ولی در مقابل مادرشوهر و پدر شوهرم خدابهشون انصاف بده بااینکه نوه اولشون هست و سنی هم ندارن (یعنی پیر نیستن ک بگین توقع نداشته باش ) از وقتی اومدم ۱ دونه ابمیوه گرفتن با ۱ دونه اناناس ک اونم خودم کفتم ابمیوه نمیخورم مجبور شدن اناناس بخرن اومدن دیدنم چند بار شام دعوت کردیم دس خالی اومدن دس خالی رفتن عین غریبه ها وضعشونم خیلی خوبه ها بگم دستشون تنگه نه اصلا ولی نمیدونم اینا چه جور بشری هستن تو شهر ما رسمه ۱۰-۱۵ روز اول رو مادر شوهر نگه میداره بعد میره زائو خونه مامانش با هم اگه نگهنداره برا زائو روغن محلی تخم مرغ محلی عسل جیگر گردو پسته اینا میگیرن اصلا به خودشم نگرفت چن بار حرفشو از قصد انداختم ک کی میخریم گفت فلانی اشناهست برو از فلانی بخر🫤وقتی هم پا به ماه بودم هی میگفت میری خونه مامانت دیگه اره هیییی اینجور میگفت تعارررف هم نکرد ک بگه بیای بمون خونه ما ولی خودش تو همه شرایط ها ازم توقع داره اندازه کوه
حتی تو این چند وقت یدونه زنگ هم نمیزنن بگن حالت چطوره بچه چطوره