سلام ، یکی از اقوام درجه یکم ( آزیتا )توانایی راه رفتنشونو در اثر بیماری از دست دادن و چندین ساله که فلج شدن
شوهرش براش پرستار گرفته ، پرستار هم آدم دست به خیری بوده و هست و واقعاً پرستاری میکرد خدا عمرش بده
،چون درک میکنم که کار سختی هست مریض داری
اما گذشت و پرستار دید خوب وضعشون خوبه و نقطه ضعف و علاقه آقا رو فهمید که آقا خودش خوش زبانه و آدمای زبان باز رو دوست داره و پروژه رو پیاده کرد ، که من هیچکاری بهشون ندارم و خودشون میدونن دو تا آدم بالغن ، ی روز که رفتم به عزیزم سر بزنم دیدم پرستار خیلی دیگه پاشو از گیلمش دراز تر کرده و توی اون نیم ساعت چیا که ندیدم پرستار در حالی که بالا سر بیمار وایساده بود و مثلا داشت بهش دارو میداد و مردک داشت میرفت بیرون و گفت من چن ساعت بعد میام ،پرستار به شوهر آزیتا جون میگفت آقا تا شما نیاید ما شام نمیخوریم(, در حالیکه پرسنل باید تو آشپزخونه و وقت دیگری یا تو خونه خودش شام بخوره نه سر سفره خانواده ، من تعجب کردم یا قبل رفتن اومد چایی بخوره گفت ن اینو نخورید چای تازه دم کردم الان میارم ، مث پروانه دورش میگشت و بهش محبت میکرد با خوش زبونی و من فقط نگا میکردم ، آزینا هم کاردش میزدی خونش درنمیومد،من درک میکنم که عزیز ما خیلی ساله که مریضه و خوب نمیشه و درک میکنم که در حقش معرفت داشتن و اون مرد حق زندگی داره اما آزیتا که کر نبود یا حافظه اشو از دست نداده بود ، ادب و حیا و حرمت هم خوب چیزیه من اصن باورم نمیشد ، اون پرستار که هر روز یا ی روز در میان ب بهانه خرید با اون مردک بیرون میرفت ، آقا دنبالش میرفت میرسوندش ، تو اون تایم ها و در خفا ای کاش عشوه میومد و زبون میریخت نه جلو چشش
بعد دم هم درآورده و فک میکنه ما ساده آییم من چی باید میگفتم که حد خودشو بدونه و حیا کنه؟