2777
2789
عنوان

شوهرم نبردم خونشون

| مشاهده متن کامل بحث + 1411 بازدید | 86 پست

کار خوبی می‌کنه بذار هرموقع دعوتت کردن اونموقع برو 

ما سه تا خواهریم و یه دونه عروس .آخر هفته ها کنار هم جمع میشیم وقتی عروسمون میاد همه چی حالت مهمونی میگیره همه معذبن ، پذیرایی باید خوب باشه غذا خوب باشه 

ولی وقتی اون نیست راحتیم دقیقا مثل زمان مجردیامون 

برای همین واقعا دوست نداریم اون بدون هماهنگی بیاد و لحظات مارو هم خراب کنه

مگه میشه؟ خانوادن یعنی😢

خانواده نیستن هعزیزن فقط من از نامزدت تعجب کردم به جای حل این موضوع توی خانوادش به شما گفته این موضوعو

درخواست دوستی ممنوع❌وضعیت سایت جوریه که دیگه فکر میکنمم خودمم فیکم هنوز لو نرفتم🥴

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

من  نظرم اینه وقتی شوهرتم نره و ازشون فاصله بگیره متوجه اشتباهشون میشن وجای خودشون میفهمن چون دوس ندارن پسرشون و برادرشون ازشون فاصله بگیره...امااگه شوهرتوام مث شوهرمن ساده و بی سیاسته که خودت حلش کن.مثلا ازشون تعریف کن تحویلشون بگیراگه رام شدن که چه بهتراگه دیدی دارن بدتر میشن ازشون فاصله بگیر و به روتم نیار که ناراحتی از بی محلی هاشون

ول کن بابا به جهنممنم از اون اول یکی از خواهراش با من مشکل داشتبعد از ده سال هنوز رابطمون درست نشدهم ...

دعوایی چیزی بینتون افتاد یا الکی الکی؟ 

اخه از ما هیچی اصلا خیلی کم همو دیدیم ولی خوب نیست باهام خودشو میگیره

من رفت و امد دوست دارم ولی

زوری که نیست


منم رفت و امد دوست دارم

همیشه تو مناسبتا همه رو دعوت میکردم خونم

یهو به خودم اومدم دیدم فقط اونی که دعوت میکنه منم

یه بارم به گوشم رسید مهمونی زنونه داشتن خونه مادرشوهرم بعد خووهرشوهرم به مهمونشون گفته بود به عروسمون نگو اینجا بودید به اون نگفتیم بیاد بعدا ناراحت میشه میگه به من نگفتن


حقیقتا ناراحت شدم و بهم برخورد ولی الان با خودم میگم به جهنم

بگو بخاطر اینکه اونا احساس راحتی نمیکنن تو باید اینطور به من بی احترامی کنی بگو شما عروس میخاستید م ...

شوهرم به من بی احترامی نکرد عزیزم 


روم نمیشه به مادرشوهرم چیزی بگم 

دعوایی چیزی بینتون افتاد یا الکی الکی؟ اخه از ما هیچی اصلا خیلی کم همو دیدیم ولی خوب نیست باهام خودش ...

نه بابا همینجوری الکی الکی

از اول مشکل داشت و دخالت میکرد منم عین احمقا هی رعایتشو میکردم و هیجی نمیگفتم.یا سعی میکردم راضی نگهش دارم

ولی یهویی خسته شدم و گفتم بره گمشه


فکر کن اخه خودش یه کارایی رو میکرد که اگه بعدا ما مشابهشو انجام میدادیم دعوا راه مینداخت که چرا فلان کارو کردید

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792