سلام. خاهش میکنم بخونید چون به تک تکتون نیاز دارم
نمیدونم چرا اینو مینویسم، ولی شاید یکی بفهمه من چی میگم. پنج ماهه که نماز نمیخونم، دقیقاً از همون وقتی که فهمیدم خدا حتی یه حاجت ساده رو هم بهم نداد. حاجتی که شاید برای بقیه چیز مهمی نباشه، ولی برای من همهچیز بود.
من عاشق پسری شدم که فکر میکردم دوستم داره. یه عشق احمقانه؟ شاید. ولی واقعیت اینه که من با تمام وجودم بهش دل بسته بودم. اونقدر که تا یه نشونه بزرگ دیدم و فهمیدم حسودیش میشه با یه پسر حرف بزنم و با پسره دعوا کرد گفت برو برو با دختره حرف بزن
خودم بهش درخواست دادم. و همون لحظه، کل دانشگاه از این قضیه باخبر شد.رفت به همه گفت دختره میخوایت مجبورم کنه کنه بگمدوسش دارم.
آبرو و غرورم جلوی همه رفت، شدم سوژهی حرف مردم. فقط یه چیز از خدا میخواستم: کاری کن این پسر بهم درخواست بده، حتی اگه از ته دلش نباشه. فقط برای اینکه این زخم کمتر بسوزه، برای اینکه این تحقیر برام قابل تحمل بشه.
ولی نه. اون نهتنها هیچ درخواستی نداد، بلکه تقریباً با همهی دوستای دانشگاهیام وارد دوستی و شد و یا درخواست رفتن تو رابطه رو داد، الا من. انگار که حتی ارزش اینو هم نداشتم که بهم یه جواب الکی بده، که یه لحظه وانمود کنه برام اهمیتی قائله.
میدونی دردش کجا بود؟ اینکه همه دخترای اطرافم و هرکیو میدیدم از من بهتر بودن. از نظر موقعیت، از نظر ظاهر، از نظر هرچیزی که فکرشو بکنی. و من؟ احمقانهترین کار دنیا رو کردم، نشستم شب و روز دعا کردم، نماز خوندم، از خدا خواستم که حداقل این یه حاجت رو بده. ولی هیچی.
اگه مهم بودم، اگه خدا منو میدید، چرا هیچکاری نکرد؟
چرا گذاشت که اینجوری خورد بشم، تحقیر بشم، احساس بیارزشی کنم؟ دادن این حاجت برای خدا که کاری نداشت، ولی ندادنش برای من خیلی گرون تموم شد، خیلی...
وقتی به زندگی بقیه نگاه میکنم، میبینم که چقدر راحتتر زندگی کردن. اونا از ده سالگی پای پختوپز و کارای خونه نبودن، یتیم بی مادر نبودن بی فانیل و بی کس نبودن مثل من جوونیشونو با درد قوز کمر از دست ندادن، آخرشم هیچکدومشون یه "مرسی" خشک و خالی نگرفتن. ولی من چی؟ با همهی اینا، هیچچیز گیرم نیومد، هیچچیز تغییر نکرد.
دیگه برام مهم نیست که نماز نخوندن گناه داره یا نه. حس میکنم خدا منو نادیده گرفت. اگه واقعاً بود، اگه واقعاً میدید، پس چرا گذاشت که اینقدر له بشم؟
اون آدم خوب بود یا بد، اینکه ارزشش رو داشت یا نه. مسئله این بود که آبرو و غرورم جلوی همه رفت.
من توی یه شهر کوچیک زندگی میکنم. اینجا اگه یه چیزی اتفاق بیفته، فراموش نمیشه. همکلاسیامو هر روز میبینم، توی خیابون، توی دانشگاه، توی کافهها. فقط دو تا دانشگاه اینجا هست و همه هم همینجا میرن. اون تحقیر، اون سوژه شدن، هنوزم باهامه. برای تو شاید یه اتفاق ساده باشه، ولی برای من چیزی بود که زندگیمو زیر و رو کرد.
من نمیخواستم اون آدم توی زندگیم بمونه، نمیخواستم که عاشقم باشه یا باهاش ازدواج کنم. فقط میخواستم که یه درخواست بده، فقط یه چیزی که این تحقیر رو یکم کمتر کنه، یه چیزی که جلوی این حرفا رو بگیره. ولی اون نهتنها این کارو نکرد، بلکه با همهی بقیه وارد رابطه شد، جز من.
حالا فقط یه سوال دارم:
چطور باید با این حجم از ناامیدی کنار بیام؟ چطور وقتی دیگه به هیچی اعتقاد ندارم، دوباره سراغ خدا برم؟ اصلاً لازمه که برگردم؟ یا باید قبول کنم که دیگه هیچچیز قرار نیست تغییر کنه؟
اگه کسی این حسو تجربه کرده، لطفاً بگه. شاید یه کم از این سردرگمی دربیام.