ما دعوا زیاد کردیم مثل بقیه ادما ک دعوا میکنن اما انگار دیروز فرق میکرد دیگ نگاهم بهش عوض شد و انگار احساساتمو با اب خااموش کرد ،قضیه از این قراره که برادر پدرم مریض بود و بابام باید میرفت دیدنش مادر منم مریضه و نمیتونه راه بره برای همین یکی باید پیشش باشه یوقت دسشویی بخاد بره یا ابی غذایب چیزی بخاد. برای همین بابام بخاد جایی بره من میرم پبش مامانم میمونم انروز میخاسم برم پیششون چون شنیده بودم عموم دیگ رفتنیه و نمیمونه تو راه شوهرم شروع کرد که اره همه کارارو من باید بکنم از سرکار اومدم خسته حالا باید بیام اونجا باباتو ببرم بیمارستان من روم نمیشه برم بالا بابات بزور میخاد منو بکشونه بالا من حوصله ندارم خسته شدم هیچکار نمیکنن بقیه همه انتظارا از منه
اگ هستید بقیشو بنویسم