2777
2789

ما دعوا زیاد کردیم مثل بقیه ادما ک دعوا میکنن اما انگار دیروز فرق میکرد دیگ نگاهم بهش عوض شد و انگار احساساتمو با اب خااموش کرد ،قضیه از این قراره که برادر پدرم مریض بود و بابام باید میرفت دیدنش مادر منم مریضه و نمیتونه راه بره برای همین یکی باید پیشش باشه یوقت دسشویی بخاد بره یا ابی غذایب چیزی بخاد. برای همین بابام بخاد جایی بره من میرم پبش مامانم میمونم انروز میخاسم برم پیششون چون شنیده بودم عموم دیگ رفتنیه و نمیمونه تو راه شوهرم شروع کرد که اره همه کارارو من باید بکنم از سرکار اومدم خسته حالا باید بیام اونجا باباتو ببرم بیمارستان من روم نمیشه برم بالا بابات بزور میخاد منو بکشونه بالا من حوصله ندارم خسته شدم هیچکار نمیکنن بقیه همه انتظارا از منه 

اگ هستید بقیشو بنویسم

خب

فرزندم،ازملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم.امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد. روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی    خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز. روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد

یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

چی بگم والا خودتو بذار جای شوهرت ،پدرت اسنپ بگیره بره خب

گاه باید رویید                                                                                       از پس ان باران...                                                                                     گاه باید خندید ...                                                                                 بر غمی بی پایان....🦋

انقد خوشم میاد بعضی از داماد ها انقده مهربون و با شعور هستن..هر مردی این ویژگی رو نداره..استارتر درک ...

آیا خود شما هم عروس با درک و شعور و مهربونی هستی؟

مثلا مادر شوهرت مدام بخواد اسکورتش کنی غذاشو بپزی خونشون مرتب کنی به خودش برسی خرجشو بدس

آیا خود شما هم عروس با درک و شعور و مهربونی هستی؟مثلا مادر شوهرت مدام بخواد اسکورتش کنی غذاشو بپزی خ ...

اگه نبودم ک توقع نمیرفت ازم...فقط اینو بدون باردار بودم با اون شکم از مادرشوهرم پرستاری میکردم..یدونه عروسم جاری خواهر شوهر ندارم برادرشوهرم ۱۴سالشه

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز