دوتا قابلمه متوسط مادرشوهرم اینا دست ما بود
قراربود شب بریم دیدنشون ..
میخاستم برم خونه بابام .. شوهرم گفت شب میام خونه بابات اینا دنبالت ..
دیدم خونه مادر شوهرم سرراهمه گفتم بزار ببرم که شوهرم شب برگشت از سرکار ..
نره خونه ی خودمون دوباره برگرده قابلمه هارو برداره خسته س ..
خلاصه بابچه بغل بردم خونه مادرشوهرم اینا
بعدشوهرم زنگ زد احوال پرسی گفتم ظرفای مامانتم بردم دادم
گفت مگه مریضی دختر
میزاشتی شب میومدم میبردم
گفتم اینم ازشعورت .. بابچه بغل قابلمه بردم جای تشکرت بود .. گفتم میای خسته ای دوباره خونه برنگردی قابلمه هارو برداری ...
خلاصه که خوبی نکنید اصلا ..