درسته در حقمون خوبی آنچنانی نکرد
تمام زمین و دارایی هاش رو به مفت فروخت
الانم خودش آواره تهران شده و هیچی نداره
ولی الان چند ماهه تصادف کرده
ما هم راهمون دور بود حتی نصف هزینه هاشون هم افتاد گردن ما
ولی مامانم گفت حالا که خوب شده بریم بهش سر بزنیم
وقتی رسیدیم
پشت پنجره نشسته بود داشت بیرون رو نگاه میکرد
وقتی ما رو دید کلی خوشحال شد
الان که جا ها رو انداختیم بخوابیم
میگفت خدایا شکرت من چند وقته منتظر بودم برسین
الانم میگم خوب شد اومدیم
بالاخره سنش بالاس و چند وقت دیگه طوری بشه
دیگه عذاب وجدان نمیگیریم که چرا نیومدیم دیدنش