من دو تا بچه ی کوچیک دارم چند روز پیش من و همسرم رفتیم خرید بچه ها پیش مادربزرگشون بودن نیم ساعته کارم راه افتاد و با عجله من رو آورد خونه در حالی که میدونست شرایطم برای گشت و گذار مناسبه ...میدونست هر روز اسیر دست بچه هام ..
بااینکه ته دلم ناراحت شدم اما چیزی نگفتم گفتم حتما مغازه کار داره مشتری داره ..
تااینکه دوستم بهم زنگ زد و فهمید دلتنگم ک کلافه گفت بیا خونه ی ما ...منم قبول کردم
زنگ به شوهرم زدم که من ماشین رو ببرم برم اونجا...
ماشین دست شوهرم بودو گفت من رفتم جایی ماشین زیر پامه..
گفتم کجا؟
گفت با دوستام رفتیم بیرون یه چرخی بزنیم یه قهوه ایی بخوریم یه ساعت دیگه برمیگردیم