من یکسال ازدواج کردم یه شهر دیگه و کلا یه شخصیت درونگرا دارم از همون بچگی علاوه بر اون خانواده ام این طور بودن.حالا که ازدواج کردم همسرم خانوادش عادت دارن تا ساعت۲شب هرشب خونه پدر شوهرم جمع باشن .از همون غروب میرن همه تا آخر شب...بلا استثنا محاله یه شب این اتفاق میوفته و سر همین مسأله آرامش زندگیم بهم خورده هرشب بحث و دعوا با شوهرم که من راحت نیستم هر شب هرشب هرشب منم خونه ی خودمو دارم زندگی خودمو دارم خونه ی خودم راحتم...ولی فایده ای ندارد با هر زبونی بگین حرف زدم بزووووور با جنگ منو میبره اگه نرم باباش سرو سنگین میشه مامانش صدبار زنگ میزنم خسته شدم اصلا از اون شهر رفتن اونجا خستم کردن
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
یعنی اینکه با خودم فکر میکنم هیچ کس از واج نکرده ؟همه هرشب باید برن خونه مادر شوهر پدر شوهر....بهم میگه حوصلمون سر میره بریم اونجا....میگم این همه آدم ازدواج کردن تو خونه خودشون هستن به قاعده هم میرم خونه باباشون ...من واقعا روانی شدم.....تو خونه خودم میخام بدون لباس باشم..دراز بکشم راحت باشم ...اونجا رسمی و خشک باید سر میل بشینی۷.۸ساعت...وقتی هم میگم خوابم میاد ساعت۱۲بریم همشون میگن واااااا الان که زوده کجاااا
وا این دیگه چه رسمیه آدم دیوونه میشه تا نصف شب تحمل کنه
فکر کن پیش خانواده ی شوهر از همون عصری بری بشینی اونجا تا ساعت۱۲شب اگه هم نری یا شوهر میاد خون راه میندازه ...یا مادر شوهر پدر شوهر مثل چی زنگ پشت زنگ بیل دیگه
والا اگه پیرمیشد هر شب از سر خوش خوشان تا ساعت دو صبح مجلس نمیکرد اونجا
بعد من کلا آدم کم حرفیم و اصلا اهل غیبت نیستم...نمیخام بگم آدم خیلی خوب و مومن هستم...نه اتفاقا اصلا .....ولی از غیبت متنفرم ....متنفرم جمعی که توش غیبت باشه فراریم نه بخاطر گناهش کلا حوصله ندارم....درصورتی که اونا دور هم فققققققط غیبت غیبت غیبت