خلاصه نانزدم با اخم هی میومد بین زنا و میرفت
اخرشم رفتم آشپزخونه ظرفارو بشورم پسر خالم نشسته بود داشت کیک میخورد یه عالمه ریخته کوبیدم سرش با شوخی مگه خدمه شخصی امپراطورم پاشو جمع کن دختر خالم گفت این عادتش دوتایی سربه سرش گذاشتیم اومدم پذیرایی دیدم نامزدم از بقیه خداحافظی کرده و رفته خیلی بی سر و صدا