یه اقایی بود اولش هرچی گفتم الو هیچی نگفت بعد خیلی نامفهوم حرف میزد انگار صداش به زور درمیومد
به زور اروووم گفت یعنی منو نمیشناسی گفتم شما دوباره گفت یعنی منو نمیشناسی منم گفتم مزاحم نشو قطع کردم دوباره زنگ زد ریجکت کردم
از اون موقع ذهنم درگیره هرچی ام فکر میکنم به نتیجه ای نمیرسم تو زندگیم قبلا کسی به طور جدی نبوده فقط یه بار با یکی از خواستگارام چندماه درحال اشنایی بودیم بعدم به هم خورد البته شیطنت هایی بوده اما جدی نبوده
الانم متاهلم میترسم یکی چشمش به زندگیم باشه و بخواد زندگیمو خراب کنه
البته یکمم وسواس ذهنی دارم
به شوهرمم گفتم گفت ولش کن مهم نیست