الان یادم افتاد تعریف کنم نظر بخوام ازتون
بچه ها ۱۱سالم بود پسرخاله مامانم ۱۵ سالش بود
گفت بیا بریم اون یکی سالن ی رازی بهت بگم
منم رفتم گفتم بگو هی من و من میکرد منم عصبی شدم گفتم مسخرم کردی اونم یهو گفت میشه بزرگتر شدی بام ازدواج کنی
منم ناراحت شدم ی کیف دستم بود زدم تو صورتش گفتم بروبابا دیوونه
بعدم کلی گریه کردم
الان ۱۸ سالمه اون ۲۲ سالشه
به مامانم گفته بعد کنکور میخوان بیان
واقعا نظرتون چیه😐😐😂ایش