منم با مادرشوهرم توی یه ساختمون زندگی میکنم هفته ای یه بار نهایت دوبار میرم، برای منم اوایل اینجوری بود ک غر میزدن و تیکه مینداختن پدرشوهرم میگفت ما تا شش سال خونه بابام بودیم و سفره جدا نداشتیم و شمام باید اینجا بمونید و... ولی از بس نرفتم براشون جا افتاد ک چ خبره الان چهار ساله ازدواج کردم گاهی هفته ای یه بارم وقت نمیکنم برم گرفتارم یا کار دارم وقت نمیکنم برم ولی جیکشون درنمیاد چون میدونن ک گیر بدن بدتره.
توام همین رویه رو ادامه بده وگرنه ولت نمیکنن منم هفته ای یه بارو یه مدت کردم دو سه بار ولی دیدم شدم مث کلفت ولی اونا میان دست ب سیاه سفید نمیزنن نه خودش نه دخترش بعدم دیگه میرم جلوم پا نمیشن و استقبالمون نمیان و انگار نه انگار ک ادم رفته خونشون منم کم کردم تا احترامم برگرده سرجاش تازه میرم دیگه مث قبلنا کارم نمیکنم براش فقط در حد شستن ظرفاش و سفره انداختن وگرنه قبلا تا برنج و خورشتشم میزاشتم چون میگفتم اینم مث مادر خودمه من خوب باشم اونم خوبه اما لیاقت نداشتن متاسفانه و قشنگ تو روم گفت ک نمیشه ادم عروسشو مث دخترش دوست داشته باشه ک😐
ببخشید ک انقد طولانی شد دلم خیلی پره🙈🙈🙈