#پارت_75
یک ساعت بعد، خواهرم با غذا به خانه آمد. فهمید که خبری شده است. با این که احمد تغییر کرده بود اما همچنان مهمان دار بود. وقتی مژده به احمد گفت که برای شام او هم بیاید، احمد گفت: زحمت کشیدی اومدی. وایسا یه
گوشتی هم کباب کنیم که شما هم همین جوری
از اینجا نری.
خبر نداشت که گوشتی داخل یخچال نیست. در یخچال را باز کرد. مشخص بود که شرمنده شده.
خانواده احمد حتی گوشتی را که برای ستایش بود را با خودشان برده بودند.
خواهرم هم که شستش خبردار شده بود گفت: نه آقا احمد. غذا زیاده. بیا همینا رو بخوریم.
ایشالا یه روز دیگه بساط کبابو راه میندازیم.
احمد هم سر سفره نشست. بعد از این که ماجرا
دو سه هفته ای با احمد سر و سنگین بودم. هر کاری می کردم که دوباره مثل قبل شویم و کمی
راغب باشم نمی شد. اما احمد تمام تلاشش را
می کرد. به هوای ستایش، نزدیکم می آمد و
شوخی می کرد. با این که شب ها دیر می خوابید
و روزها تا لنگ ظهر خواب بود اما...
با این که شب ها دیر می خوابید و روزها تا لنگ
ظهر خواب بود اما سعی می کرد باز هم خوش
اخلاق باشد. ستایش را در آغوشش می گرفت و با او بازی می کرد.