2777
2789
عنوان

بدوبیاین برای رمان جدید😍🫡

| مشاهده متن کامل بحث + 9505 بازدید | 224 پست


#پارت_74

احمد بلند می شد و بچه ام از خواب می پرید. بوی تریاک و دود سیگار هم هر روز در خانه می پیچید. نمی دانم چرا انگار لال شده بودم و هیچ حرفی نمی توانستم بزنم. از این که در این

 وضعیت که جسمم ناتوان بود، حرفی بزنم و بلایی سرم بیاید می ترسیدم.

پریسا هم که کلاس چرم دوزی می رفت، وارد

 اتاقم شد و با چکش روی چرم ها زد. با لبخند گفتم: به خدا پریسا یه چکش دیگه بزنی میام موهاتو می کنما. بچم با هر چکشی که می زنی بیدار میشه.

پریسا از اتاق بیرون رفت. هیچ کدام حرفی نزدند. صدا هم کم شده بود. تا این که شب احمد

 برگشت. با دیدنش لبخند زدم اما احمد اولین

 کاری که کرد این بود که کشیده ای محکم روی

 صورتم بزند. با تعجب نگاهش کردم. اولین باری بود که دست احمد روی من بلند میشد

با صدای بلند گفت: تو لیاقت نداری. اینا اومدن

 پیشت که تنها نباشی. که کمکت کنن اون وقت تو

 به خواهرم گفتی موهاتو می کنم؟ خجالت نمی کشی؟

فقط با تعجب نگاهش می کردم. هنوز باورم نمی

 شد که احمد کتکم زده. قطره های اشکم روی

 گونه ام می ریخت. با بغض گفتم: به خدا با این

 لحن نگفتم. اومدن کمکم کنن؟



#پارت_75

یک ساعت بعد، خواهرم با غذا به خانه آمد. فهمید که خبری شده است. با این که احمد تغییر کرده بود اما همچنان مهمان دار بود. وقتی مژده به احمد گفت که برای شام او هم بیاید، احمد گفت: زحمت کشیدی اومدی. وایسا یه

گوشتی هم کباب کنیم که شما هم همین جوری

از اینجا نری.

خبر نداشت که گوشتی داخل یخچال نیست. در یخچال را باز کرد. مشخص بود که شرمنده شده.

خانواده احمد حتی گوشتی را که برای ستایش بود را با خودشان برده بودند.

خواهرم هم که شستش خبردار شده بود گفت: نه آقا احمد. غذا زیاده. بیا همینا رو بخوریم.

ایشالا یه روز دیگه بساط کبابو راه میندازیم.

احمد هم سر سفره نشست. بعد از این که ماجرا

دو سه هفته ای با احمد سر و سنگین بودم. هر کاری می کردم که دوباره مثل قبل شویم و کمی

راغب باشم نمی شد. اما احمد تمام تلاشش را

می کرد. به هوای ستایش، نزدیکم می آمد و

شوخی می کرد. با این که شب ها دیر می خوابید

و روزها تا لنگ ظهر خواب بود اما...

با این که شب ها دیر می خوابید و روزها تا لنگ

ظهر خواب بود اما سعی می کرد باز هم خوش

اخلاق باشد. ستایش را در آغوشش می گرفت و با او بازی می کرد.


یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.


بعد از چند هفته، به هوای ستایش و شوخی هایی که می کرد، دوباره با هم آشتی کردیم. تا این که تلفن خانه زنگ خورد. پدر احمد بود. وانت

احمد را قرض گرفته بود اما به خاطر بی دقتی که

داشت، ماشین در سرازیری حرکت کرده بود و

داخل پرتگاه افتاده بود. فقط زنگ زده بود که خبر

دهد دیگر ماشینی در کار نیست.

احمد ناراحت بود اما طبق معمول چیزی نگفت.

ماشین را به اوراقی فروخت و دوباره خانه نشینی اش را شروع کرد. با این فرق که کم کم سیگار هم دستش گرفت. بوی سیگاری که از لباس

هایش بلند میشد، خفه ام می کرد. هر چند که جلوی من هیچ وقت سیگار نمی کشید اما من متوجه تمام چیزهایی که میخورد و می کشید بودم.

خواهرم که از الکل های انباری خبر داشت، گفت:

ساره از این پولایی که احمد میاره ندی به ستایش ها. نذار با پول حروم بزرگ شه.

گفتم: از وقتی ماشین رفته دیگه درآمدی نداریم.

باید دوباره خودم کار تو خونه رو شروع کنم. می تونم خرج ستایشو بدم ولی نمی دونم خرج خوراک خودمو چه کار کنم.
#پارت_77
خواهرم گفت: هر وقت حس کردی پول لازم داری به من بگو. من جور می کنم واست.
بغض کردم و گفتم: روزایی که تو اون دخمه بودیم اما احمد حواسش بهم بود خیلی بهتر از
این روزاست که احساس تنهایی می کنم. احمد
واقعا ستایشو دوست داره. هر روز باهاش بازی می کنه. حواسش به ستایش هست. اما رفتارش خیلی عوض شده مژده.
مژده گفت: ببین اگه به روش بیاری که از همه چی با خبری بدتر میشه. چون اون که دست نمی
کشه از الکل خوردنش اما بعدش ممکنه این حجب و حیایی هم که بینتون هست از بین بره. یهو می بینی میاره وسط پذیرایی و جلو روی تو و ستایش می خوره ها. مراقب باش که چیزی از دهنت نیاد بیرون
گفتم: بوی دهنشو چه کار کنم؟ خیلی مصرفش
زیاد شده مژده. صبح و شب مسته. می ترسم تو مستی یه بلایی سر ستایش بیاره.
مژده گفت: مگه نمیگی حواسش به ستایش
هست؟ به دلت بد راه نده. بذار ببینیم چه رفتاری 


#پارت_78

درسته. فعلا کاری نکن که بعدا پشیمون شی.

دو سالی گذشت. تقریبا هر روز کار می کردم تا

خرج ستایش را بدهم. هرچند که احمد چیزی

نمی فهمید اما خوراک ستایش کاملا از ما جدا بود.

پول اوراق ماشین هم اصلا نفهمیدم چه شد! در این دو سال خرج زهرماری و سیگارش شد و دود شد رفت هوا! دلم برای احمد می سوخت. سعی

می کرد با ستایش بازی کند اما اخلاقش زمین تا آسمان فرق کرده بود. مخصوصا زمانی که دیگر هیچ پولی برای خریدن الکل نداشت. دلم برای

احمد قبل تنگ شده بود. هنوز احساس می کردم که دوستش دارم. هرچند که انتخاب دیگری هم

نداشتم. چشم باز کرده بودم، احمد تمام زندگی ام شده بود. راهی نداشتم جز این که عاشقانه

دوستش داشته باشم اما تحملم کم کم ته کشید.
#پارت_79
ستایش شیرین زبان شده بود و حرف های بانمکی می زد. چه حیف بود که احمد لذت تماشای راه افتادن دخترش و شنیدن اولین حرف هایش را نمی چشید. مردی که شب و روز کار می کرد حالا کارش شده بود شب و روز خوابیدن. انقدر می خوابید که هیچ چیزی از اطرافش را متوجه نمی شد.
یک روز که انگار الکل پیدا نکرده بود، با عصبانیت وارد خانه شد. گلدان کریستالی که تازه درست کرده بودم را شکست و گفت: این چه جهنمیه که من توشم. همه چی تقصیر توئه. من که زندگیمو داشتم. خانواده داشتم اما چی شد؟
مات زده نگاهش کردم و گفتم: چرا یه دفعه بهونه گرفتی؟
احمد گفت: یه دفعه ای نیست. سال هاست تو سینم مونده. الان زده بیرون. خسته شدم بس که کار کردم تا تو سختی نکشی.
گفتم: نه که منم خیلی تو رفاه بودم؟
احمد صدایش را بالا برد و گفت: خفه شو بابا. این همه ریختم جلوت نمی بینی؟
ستایش از صدای بلند ما زیر گریه زد. بچه ام می فهمید که پدر و مادرش دعوا می کنند. به سمت ستایش رفتم و در آغوشش گرفتم. با بغض گفتم: احمد ساکت شو، بچه می ترسه.
احمد که دیگر چیزی برایش مهم نبود گفت: به درک. بترسه. می خواد آخرش بشه یکی مثل تو. البته من بهش جهاز میدم. مثل بابای بی غیرت تو نیستم که خرج دخترمو بندازم گردن یه غریبه.
تو یه کاری کردی که آرزوی عروسی موند تو دل خونوادم. عین بدبخت بیچاره ها زندگیمونو شروع کردیم.
#پارت_80
گفتم: بعد این همه سال، یادت افتاده خونواده داری؟
احمد نزدیکم شد و محکم در گوشم زد. ستایش را محکمتر گرفتم و صورتم را برگرداندم. نمی خواستم ستایش آسیب ببیند.
با عصبانیت گفت: واسه من صداتو بالا نبر. پولایی که درمیاری چه کار می کنی؟ نکنه خرج خانوادت می کنی؟ میدی به اون خواهرت؟
گفتم: خفه شو! تو که چندماهه بیکاری. خرج این خونه رو کی میده؟
احمد خواست باز هم به سمتم بیاید اما نمی
دانم چطور شد که فهمید باید از خانه بیرون
بزند. خودش هم می دانست دیگر اختیار عقلش را هم ندارد.
گوشه خانه نشستم. زار زار گریه کردم. جای سیلی اش درد نمی کرد اما...
تصویری که از احمد در ذهنم خراب شده بود، حسابی درد داشت. احمدی که در نداری اش
همیشه مهربان بود و تر و تمیز لباس می پوشید، حالا به کسی تبدیل شده بود که به هر بهانه ای دعوا راه می انداخت و گذشته را مدام در سرم میکوبید. لباس های نامرتب می پوشید. ریش و سبیل درآورده بود و سر و وضعش شلخته شده بود.
آن شب احمد خانه نیامد. بعد از آن هم چند روز یک بار به خانه می آمد. من که حسابی از این زندگی خسته شده بودم، تصمیم گرفتم با خواهرم دوباره حرف بزنم. خواهرم که شبیه مادر بود برای من، به هوای هواخوری، دنبالم آمد. کنار

چقدر شبیه شوهر سابق من شده احمد.اسمشم احمد بود دلن درد میگیره یاد اون خاطرات میفتم....خیلی زجر آوره. ...

عزیزم... انشاءالله دیگه ناراحتی نبینی ازایم به بعددنیابه کامت باشه😍🤲🏻

اخجون منو بلایک 

سلام عزیزان ازتون خواهش میکنم برای شفای مادرم دعا کنید 😔 ......برا سلامتیو عمر طولانی و خوشبختی  بچه هام و شوهرم‌ و پدر و مادرم دعا کنید خدا به عزیزاتون  و خودتون عمر طولانی و باعزت و پر از سلامتی بده برا عزیزان منم دعا کنید من به دعای همتون محتاجم  ان شاءالله هیچ مادری داغ و مریضی بچش رو نبینه 
عزیزم عشقتون پایدار 😍

عزیزم کامل میزاریش یان روزی چندتا پارت؟

زیبا ترین دلتنگی دلتنگ بودن برای توست و تلخ ترین آن دلتنگ ماندن برای تویی که می دانم دیگر ندارمت …


#پارت_81


جوی آب نشستیم. صدای آب و هوای خنکی که به صورتم می خورد، حالم را خوب کرد. پشیمان

شدم از این که به مژده چیزی بگویم اما حس

کردم مژده می خواهد حرفی بزند اما نمی داند از کجا شروع کند.

گفتم: چیزی شده مژده؟

مژده که حامله بود گفت: چند روز پیش هوس

تره کوهی کرده بودم. کامرانو فرستادم بره کوه سبزی بچینه. یه دسته پر سبزی چید اورد خونه.

گفتم: چه خوب. تو آش میریزی؟

مژده گفت: آره برات تو یخچال گذاشتم.

دوباره سکوت کرد. اما می دانستم حرفش تمام

نشده. گفت: میگم ساره، احمد دیگه ایشالا مشروب نمی خوره؟

شانه بالا انداختم و گفتم: اون مشروبایی که

داشت خیلی وقته تموم شده. الان هم که بیکاره.

پول نداره. ایشالا که نمی خوره.
#پارت_82
مژده لب هایش را گاز گرفت و گفت: ساره فکر کنم احمد معتاد شده.
با تعجب نگاه کردم و گفتم: از کجا مطمئنی؟
مژده گفت: همون روز که کامران رفته بود سبزی بچینه، دیده بود با باباش دارن بافور می کشن. فکر کنم تریاکی شده.
روی صورتم
زدم و گفتم: مژگان بگو که دروغ میگی.
مژده گفت: با مشروب خوردن میشه کنار اومد اما با اعتیاد نه! برو با خانوادش حرف بزن.
گفتم: به خانوادش چی بگم؟ وقتی میگی با باباش می کشید. وای مژده چرا تموم نمیشه؟ مگه من چقدر ظرفیت دارم؟
مژده گفت: تموم میشه. به خدا روزای خوبت هم میاد. توکل به خدا کن. این موقع ها باید بیشتر با خدا حرف بزنی.
گفتم: مژده ستایشو چه کار کنم؟ احمدو چه کار کنم؟ دلم برای احمد قبل تنگ شده. حس می
کنم اون احمد مرده. دیگه وجود نداره.
مژده گفت: کمکش باید کنی ترک کنه. اگه ترک کنه دوباره مثل قبل میشه. زمان می بره اما نگران نباش.

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792