#پارت_3
مریم از همان اول چشم غره به عروس رفت. هرچند که عروس هم با دیدن پدرم، آب از لب و لوچه اش نچکید. انگار برای خلاصی از وضعیت مالی بدی که داشت، دلش می خواست تن به
این ازدواج دهد. من که نگاه های مریم را دیده بودم، اخم و تَخمم را شروع کردم. با چهره مان نارضایتی را کاملا نشان دادیم اما...
چه کسی به ما توجه می کرد؟
قرار شد که عروس خانم فکر کنن و بعد به ما خبر دهند. پدر و مادر عروس که حسابی راضی
بودند. اصلا به سن بالای پدرم هم توجه نکردند. اما عروس دو دل بود. از چشمانش کاملا
مشخص بود. شاید دلش می خواست بخت بهتری نصیبش شود. هر چه بود، ما هم چشم دیدنش را نداشتیم.
فردای آن روز، عروس جواب منفی داد و قال قضیه کنده شد. اما این بار پدرم دست روی دختر بیست و سه ساله حاج مراد گذاشت. دوباره
دست ما را گرفت و با خودش به خواستگاری برد.
حاج مراد در ازای بخشی از گوسفندان طویله، می خواست دخترش را به پدرم ببخشد. البته مهریه
سنگین هم انداخته بود. پدرم هم با دیدن دختر حاج مراد، فیلش هوای هندوستان کرده بود.
دختره هم حسابی فیس و تیس داشت. همش از این که باید سفر برود و لباس های آن چنانی
بخرد، حرف می زد. انگار از دماغ فیل افتاده بود.
#پارت_4
حاج مراد در ازای بخشی از گوسفندان طویله، می خواست دخترش را به پدرم ببخشد. البته مهریه
سنگین هم انداخته بود. پدرم هم با دیدن دختر
حاج مراد، فیلش هوای هندوستان کرده بود.
دختره هم حسابی فیس و تیس داشت. همش
از این که باید سفر برود و لباس های آن چنانی
بخرد، حرف می زد. انگار از دماغ فیل افتاده بود.
این بار من و مریم طاقت نیاوردیم. زمانی که پدرم
و حاج مراد در حال نوشتن پشت قباله در اتاق
انتهای سالن بودند، به عروس نگاه کردیم و
گفتیم: فکر نکنی قراره بیای خانومی کنیا؟ نه!
صبح ها باید شیر بدوشی، زیر گوسفندا رو تمیز
کنی. پِهِن گوسفندا رو جمع کنی. صبحانه من و
مریمو آماده کنی. غذاهای خوب بپزی. خودتم
جمع و جور کنی چون دو تا داداش هم سن و
سال خودت تو خونمون هست. فکر خرج اضافه هم از سرت بیرون کن!
عروس که چشمانش از حدقه درآمده بود، همان
جا دعوای لفظی با من و مریم را شروع کرد. پدرم و حاج مراد از اتاق بیرون آمدند.
ما هم راست
راست واینستادیم و فحش و فضیلت نثار عروس
کردیم. پدرم از خجالت سرخ شد و دست ما دو
نفر را گرفت و به خانه برگرداند. یک کتک اساسی
از پدر خوردیم. حتی هنوز هم خاطره اش درد می کند
#پارت_5
پرونده این خواستگاری هم برای همیشه بسته شد. پدرم من و مریم را همراه با عمو و زنعمویم راهی مشهد کرد. قربان آقا امام رضا بروم که در
حرمش بوی زندگی می آمد. من و مریم خوش و خرم بودیم و تا می توانستیم برای همه دعا
کردیم. اما وقتی برگشتیم دیدیم که پدر جان برای خودش عروسی گرفته و کبکش حسابی خروس می خواند.
طاهره دختر ترشیده ای بود که راضی به ازدواج با پدرم شده بود. انگار برای پدرم مهره مار داشت.
هر چه می گفت، پدرم بی برو برگشت قبول می کرد. اوایل سعی می کرد هوای ما را داشته باشد و
جلوی پدرم، آبروداری کند اما هر روز رابطه اش با ما بدتر می شد. آشپزی هم بلد نبود و هر روز تخم مرغ و سیب زمینی، نصیب ما می شد. تمام تلاشش را که می کرد، یک ته دیگ سوخته و غذای بدمزه جلوی ما میگذاشت.
کم کم غر زدن های من و مریم بیشتر شد. پدرم به هوای این که خانه بدون غذاست زن گرفته بود و حالا زنی که گرفته بود، ته دیگ سوخته جلوی ما میگذاشت.
پدرم هم پشت طاهره در می آمد و هر روز با ما دعوا می کرد. تا جایی که طاهره در یخچال را قفل زد و سفره غذای پدرم و خودش را از ما جدا کرد. بعضی شب ها که غذا نداشتیم، با مریم نان و پنیر می خوردیم. البته اگر قفل یخچال باز بود!