۱۹سالمه دوماهه عقدم کردم
از وقتی ازدواج کردم هر سری رفتم خونه مادر شوهرم بعد ک برگشتم مامانم جنگ و دعوا راه میندازه مهمونی های خانواده شوهرم تا یک و دو شب هست
دورهمی میگیرن تا نصف شب هستن
برعکس خانواده ما ک نهایت تا ۱۱ مهمونی هاشون برقراره
سر همین مامانم خیلی غر زد و اعصابمو بهم ریخت من ک نمیتونم آداب و رسوم یک طایفه رو ب خاطر تو تغییر بدم آخه
شوهر منم یه جوریه اخلاقش که ریلکسه و هرجا میخواد بره بهش بگن فلان ساعت بیا دو ساعت بعد پیداش میشه
سر همین آنقدر مامانم فحش داد ب من آنقدر کتکم زد و با شوهرم غر غر کرد ک الان شوهرم یکم خودشو جمع کرده
یه بار خواهر شوهرم کشک بادمجون درست کرد تو ظرف ریخت بیارم بدم ب مامانم آوردم خونه مامانم باز غر زد ک من بدم میاد چرا از اونجا چیزی میاری
شب کاغذ نویسی بابام اگه جلو مامانمو نگرفته بود مامانم میرفت کاغذی ک تیکه های جهاز رو نوشته بودن پاره میکرد خانواده شوهرمو هم از پنجره پرت میکرد بیرون خدا سر شاهده سر همین چیزا پشیمون شدم که ازدواج کردم ب سرم میزنه بخوام توافقی جدا بشم خسته شدم 💔💔😔