دیروزپدرشوهرم زنگ زد گفت بیا درو بازکن(همیشه بی خبر میاد ازیه شهردیگه به فاصله یک ساعت)بعدمن گفتم نیستم امدم خونه خواهرم ناهار،وایستیدآژانس بگیرم بیام بعد گفت نمیخادتوهیچوقت خونه پیدات نمیشه...!!!وبی خداحافظی قطع کرد.بعدش رفتن خونه برادرشوهرم.
منم ساعت دو زنگ زدم گفتم بیایدشام میزارم...بعدش غروب اومده کلی غرغرکه هیچوقت خونه پیدات نیس منم گفتم خبرنداشتم زنگ میزدید جایی نمیرفتم..بعدگف شیراورده بودیم چهارکیلوبه تو چهارکیلو به جاریت. ،اول بردیم مال اونو دادیم توهم نبودی مال تورم بردیم به اون پخت...بدم اومد ازجاریم که با خودش نگفته ایناکه میرن شام بزارشیرو بدم ببرن...تازه پدرشوهرم میگه حقته نبودی شیر به جاریت رسید منم گفتن نوش جونش