دیروز یهو همسرمساعت ۵ عصر اومد خونه با قیافه عصبی
(اخه ۲هفته اس جمعه هاهم از ساعت ۲ تا ۸شب میره سرکار(
بدون سلام و هیچی
گفت :کجا بودی
گفتم: خونه
گفت: دروغ نگو
اصلا موندمچی بگم
گفت :گوشیتو بده، شماره هارو چک کرد یکی یکی
دست و پاممیلرزید به شدت
باصدای لرزون پرسیدم:چیشده؟؟؟
یهو دیدمگفت :خودم دیدمت لعنتی پالتو قرمزت تنت بود تبسممبغلت سوار یه زانتیا شدی
هر چقدر میگفتم نه قبول نمیکرد گریه کردمگفتم بخدا من نبودم
گفت: باور نمیکنم😢
ای که هنوزم یادش میوفتم اتیش میگیرم
منی که به مرد غریبه نگاه نمیکنم😭
یهو در و باز کرد از خونه رفت من موندم با چشمای گریون
بعد یه نیم دیدم زنگ و زداومد تو...
بغلم کرد گفت :ببخشیدعشقم ببخشید
گفتم حتما خلی چیزی شده
فهمیدم طبقه بالاییمون بوده خانمه پالتوشم قرمز نبود زرشکی بود اصلا بچه اون پسره نزدیکای ۳ سالشه
نمیدونم کوره چیه؟؟؟
گفت از دور دیدم فکر کردم تویی
منم خواستم جمع کنم برم خونه مادرم نذاشت الانم باهاش قهرم😭😭😭😭😭دلم خیلی شکسته😭😭😭😭😭اشکام از دیروز بند نیومده