
شـوق دیـــدار تو غوغای دل است
بی تو مولا عمر ما بی حاصل است
گوشه چشمـی به ما کن ای عزیز
بر سر راهت جانی ناقابل است
پدرمهربانم، مولایماین روزها باران بهانه ات را می گیرد
یا صاحب الزمان ، زمان هم طراوت گذشته اش را ندارد
خشکیده ریشه چشم های ایستاده به انتظار
و حالا من موهایم به رنگ گلبرگ های نرگس شده اندآری، من همان کودک پاک دیروزم که غرق در نامردی های امروز شده ام
چه سخت است که مرامی نگری که غرق گناهمو به جای مجازاتم فقط اشک می ریزید و برایم طلب بخشش می کنید
مهدی جان
میان تمام دلتنگی ها ، در انبود سرد و کشنده ی ناامیدی ها ، در هجوم تلخ دردها و اشک ها ...
من هر روز آستان دلم را به هوای آمدنت ، آب و جارو می کنم ...
مرغان امید را پَر می دهم ...
می خواهم وقتی بازآمدی ، دلم مهیا باشد ...
آخر آمدنت نزدیک است ... خیلی نزدیک ...