ببین شاید باورت نشه من تازه اون ماه از بیمارستان مرخص شدم دیدم تو راه به سمت خونه بودم یکسره داییم زنگ زده بود حتی با شماره های ناشناس ک فهمیدم خودشه
بعد حالم اصلا جا نبود ک حرف بزنم شوهرم ک ورداشت گفت ما یه ۱۷ نفری هستیم از خوزستان راه افتادیم نیم ساعت دیگه خونتونیم،شوهرممم گفت بابا زنم تازه مرخص شده نمیتونه تکون بخوره داییم گفت مهم نیس حالا ما غذای سنگینی ک نمیخاییم
فکرکن خونه من تا خوزستان۵ ساعت راهشه یارو کی راه افتاده به طمع اینکه من همش خونم از قبلم زنگ نزده هماهنگ کنه.منم گوشیو خاموش کردم تا روز بعد،به والله قسم هنو یک ثانیه نگذشت ک دیدم دارن زنگ میزنن من اصلا ج ندادم تا گورشونو گم کردن رفتن،هم میرم درس میخونم صبحا هم بعدازظهرا میرم سرکار،انقدر بیشعورن ک من باید قید همه چیو میزدم براشون،ولی یبار اینا بهم تعارفم نکردن یبار تو بیا