سیاوش که از پیشینه شاه هاماوران و حیله و مکر اون شنیده بود دست سودابه واسش رو شده بود و میدونست که سودابه صلاح سیاوش رو نمیخواد
سودابه هم از وقتی که سیاوش رو دیده بود عاشق و شیدا سیاوش شده بود و نمیتونست فکر اون رو از سر بیرون کنه و دنبال راهی میگشت تا بتونه خودش رو به سیاوش نزدیک کنه
تا اینکه دوباره سودابه اصرار میکنه که سیاوش دوباره به شبستان بره و سیاوش ناچار قبول میکنه سودابه دختر ها رو به سیاوش معرفی میکنه ولی سیاوش هیچکدوم رو قبول نمیکنه سودابه که احساس میکنه موقعیت برای برملا کردن راز دلش مناسبه شروع میکنه و ازاحساس خودش به سیاوش میگه
سیاوش هم بشدت مخالفت میکنه و سودابه هم چون ابرو خودش رو در خطر میبینه لباس خودش رو پاره میکنه و پیش کیکاووس میره و به سیاوش تهمت میزنه که سیاوش به من چشم ناپاک داشته