دیشب درحال سقط بودم تا خود صبح ناله کردم حتی نگفت چ مرگته
فقط یه بار گفت ببرمت دکتر گفتم مه بذار صبح بشه
تا اینکه ساعت 11 بود تو زایشگاه دفع کردم
نگفت ببرمت یع جگری یه قلوه ای
فقط گفت هویج بگیرم گفتم نمیخوایم
بمیرم برا پسر سه ساله م بچه م دیشب بغض کرده بود میگفت مامان برو دکتر برات شربت آلبالو بیارم خوب شی
لوازم دکتریاشو آورد معاینه م کرد
بخدا بچه سه سالم عقل و درک و شعورش بالاتر از همسرم
تو این دنیا هیچ کس قد پسرم دوستم نداره
چقدر ذلیل و خاکبرسرم