2821
2789
عنوان

روابط بین خودتون و خانواده همسر

200 بازدید | 29 پست

خانوما من یک سوال دارم خداوکیلی جواب بدین، من همسرم خیلی دوست دارم اما از یک شهر نیستیم از دوتا شهر دور با دو فرهنگ کاملا متفاوت، پدر همسرم خیلی منو اذیت میکرد تیکه میتداخت نه ماه تو شهر شوهرم زندگی کردیم وقتی دیدم هم غریبم هم زخم زبون می‌شنوم هم شوهرم بیکار شده رفتیم شهر خودم هشت ساله شهر خودمم حالا شوهرم میگه من خسته شدم می‌خوام برگردم شهر خودم ، ممکن هم هست برگردیم از لحاظ مالی بهتر بشه وضعیتمون اما من تحمل دوری از مادرم ندارم تحمل زخم زبون گه گاه پدر شوهرم و تحمل غربت دیگه ندارم من اول عاشق شهر زندگی شوهرم بودم ببین چقدر بی محبتی دیدمخکه فرار کردم ، الانم وقتی فکرشو میکنم سخته برام که برگردمخبه غربت چون هشت ساله زندگی دو نفرمون تو شهر خودم بوده دوری دیگه برام غیر ممکنه ، بخاطر همین یوقتایی فکر جدایی به سرم میزنه، واقعاً هم جدایی برام از خانواده م سخته هم از شوهرم خیلی بین زمین و آسمون گیر کردم نمی‌دونم چکار کنم

حالا نپرسین چیو چطور فقط چیزی بگین که کمکم کنه

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

دقیقا مثل منولی شوهرم نمیاد که بریم شهر من

چه درد بدیه هم شوهرت دوست داری هم رنج زیادی از خانواده شوهر تحمل میکنیم و در نهایت بین زمین و آسمون هستیم 

چه درد بدیه هم شوهرت دوست داری هم رنج زیادی از خانواده شوهر تحمل میکنیم و در نهایت بین زمین و آسمون ...

نه من شوهر دوست ندارم

من کاربر قديمي سایتم هیچ مردی حق نداره تو تاپیکای من بیاد

بچه داری ؟؟؟اگر آره چطور اینقدر راحت از جدایی حرف میزنی

یکساعته نوشتم دو نفریم باز پرسیدی ؟!! فکره یعنی هیچوقت در هیچ زمینه ای این فکر به ذهن شما نرسیده ؟!!!!

عزیزم ازدواج بجز بلوغ جسمی به بلوغ فکری و... هم نیاز داره شما وقتی ازدواج میکنی و تشکیل خانواده میدین دو نفر هستین که کاملا مستقل شدین اینکه با تیکه های شخصی یا بخاطر وابستگی به خانواده زندگی شما تحت تاثیر قرار بگیره یعنی هنوز نمی‌تونید بین مسائل و زندگی شخصیتون مدیریتی بکنید و تصمیم درست با مشورت هم بگیرید که حتی حاضر شدین به جدایی فکر کنید  

دقیقا مثل منولی شوهرم نمیاد که بریم شهر من

شما بچه دارین؟ چطوری تحمل میکنی؟ یکم بگو چون منم فکر کنم باید آماده کنم خودم برای جابجایی شهر چون دیگه امسال نمی‌مونه شهر من

منطقی باید فکر کنی 

همسرتون به خاطر شما هشت سال اینور بوده 


شما وقتی قبول کردی باش زندگی کنی 

می‌دونستی شهری دیگه ست 

می‌دونستی باید بن دور از خانواده زندگی کنی 


چرا زندگی رو انقد ساده گرفتی که فکر جدایی می‌کنی ؟

وقتی همسرت مشکلی نداره 

وقتی زندگیت مشکلی نداره....


حرفهای خونه پدرشوهر هم چیز عجیبی نیست 

مشکل اکثر آدمهاست 

چکار میکنن؟ جدا میشن؟؟؟


بسپار به همسرت 

بگو مدیریت کن 

خودت هم خیلی اهمیت نده 

زندگی کن 

شاد باش 

چند وقتی یکبار هم برو به خانواده ت سر بزن 



شما اگ برید شهر همسرت خونتون جدا از خانوادش میشه؟

اگ نه و مجبورید با اونا زندگی کنید بگم توی بیابون چادر بزنی بهتر از زندگی در کنار اوناست...

اگه جوابتون بله هست ک دیگ مشکلی نیس شما ته ته اون شهر خونه بگیرید ی جوری رفت و امد کن ک اصلا ایشونو نبینی ...

شما توی این۸سال ارتباطتون باهاشون قطع بوده؟

منطقی باید فکر کنی همسرتون به خاطر شما هشت سال اینور بوده شما وقتی قبول کردی باش زندگی کنی می‌دونستی ...

حرفت کاملا درسته اما آدم یوقت یه مواردی رو حواسش نیست خوب فکر کنه، من اونموقع ۲۴سالم بود الان سنم بالا رفته میدونم فکرم اشتباهه اما واقعا پدر همسرم خیلی روی مخ ، دائم تیکه میندازه هر جا می‌شینم عمدا پشت می‌کنه ،تا حرف میزنم نظرمنو غیر مستقیم سرکوب می‌کنه خیلی باهام لجبازی می‌کنه اصلا تو این هشت سال دریغ از یه محبت بعد من دلم برای بابا و مامان خودم تنگ میشه اونام پیر هستند با خودم میگم خودم از محبت هروز پدر و مادرم دور کردم که بیام اینجا چرت و پرتی اینا رو تحمل کنم

2823
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز