سلام دوستان
امروزازصبح خونه خواهرشوهرم دعوت بودیم یه دختر۲۵سال اینا داره،بامن جوره وخیلیم مهربون وخوش قلبه ودوسش دارم
بعدنهاررفتم اتاقش به بچه هابرسم واستراحت،اومدسرحرف بازکردن
که فهمیدم بععععله خانم۸ماهی هست عاشقه بدجور
حالا اینجورکه میگفت طرف زیادجالبم نبود
خیلیم قهردارن باهم
خاستگاریم دس دس میکنه نمیاد
به من بابغض گفت زندایی ماقهرکردیم وبیا بروباهاش حرف بزن ببین مزه دهنش چیه وخسته شدم وتوباتجربه ای توی زندگی و....
منم واقعانمیتونم برم،بهش گفتم داییت میپرسه کجامیری چی بگم!؟گفت یه چی سرهم میکنیم منم بچه هارومیگیرم
گفتم نه یهومیبینه
گفت پس وقتی دایی رفت کربلا دیگه بریم باهاش حرف بزن(سه شنبه میره)!
خیلی دخترخوبیه،تاحالا کلی کمکم کرده،بعدزایمان مامانم که رفت،این ۱۰روزخونه مابود
گاهی باماشین میاددنبالم بریم خریدوکمک به حالمه
نمیتونم بگم نه😓😓
ازاونورم شوهرم خیلی دوسش داره،خاهرش هروقت خاستگارداره به شوهرم میگه تحقیق کنه،اونم مو رو ازماست میکشه وتاحالا مچ کلی ازخاستگاراش گرفته
نمیتونم به شوهرم بگم باکسی هس،پوست دختربیچاره رامیکنه(ازداداش وباباش بدتره)
وای گیرکردم
میترسمم شوهرم رفت کربلا اینکاروکنم شانس که ندارم یهو بفهمه دردسربشه واسم
راهی دارین بگین لطفا