2777
2789


تن تو نازک و نرمه مثه برگ تن من جون میده پرپربزنه زیر تگرگ

دست باد پر میده برگ رو رو هوا اما من موندنیم تا برسه دستای مرگ

نفسم این خاکه خون گرمم پاکه

نفسم این خاکه خون گرمم پاکه

من از تبار پاک آریایی قشنگ ترین قصیده ی رهایی

هوای عشق تازه نیست تو رگهام تن نمیدم به رنگ کهربایی

نفسم این خاکه خون گرمم پاکه

واسه رفتن دیگه دیره تن من اینجا اسیره

خاک اینجا چه عزیزه عاشق قدیمی پیره

نفسم این خاکه خون گرمم پاکه

من از تبار پاک آریایی قشنگ ترین قصیده ی رهایی

هوای عشق تازه نیست تو رگهام تن نمیدم به رنگ کهربایی

روزی داریوش بزرگ دستور داد تا همه یونانیان حاضر در کاخ را به حضور او بیاورند...سپس از آنان پرسید به چه بهایی حاضرند جسد پدر خود را پس از مرگ بخورند؟ یونانیان پاسخ دادند که به هیچ قیمتی حاضر به انجام چنین کاری نیستند. داریوش سپس دستور داد هندیان موسوم به گالاتی که والدین خود را پس از مرگ میخوردند به پیشگاه بیاورند!سپس در برابر یونانیان از ایشان پرسید به چه قیمتی حاضرند جسد پدر مرده خود را روی تلی از هیزم گذاشته و بسوزانند. هندیان فریاد بلندی کشیدند و از شاه خواهش کردند که چنین سخنان کفرآمیزی را نگوید...حس میکنم که داریوش حجت را بر صاحبان هر عقیده‌ای تمام کرد. این داستان نشان میدهد که عقاید هرکس فقط از نظر خودش بی‌عیب است و اگر کسی گمان کند عقیده دیگران نادرست است حق ندارد عقیده خودش را به زور به آنها تحمیل کند.به نقل از تاریخ هرودوت؛ کتاب دوم؛ صفحه ۳۷
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز