عروسیم تو آذر ماه هست. من و شوهرم به خواست خانواده هامون باهم ازدواج کردیم. هیچ شناختی از هم نداشتیم و اولین بار هم همدیگرو روز عقد دیدیم. خانواده ام خیلی چیزا رو بهم دروغ گفتن در مورد شوهرم. خیلی از شرایطی رو هم که گفته بودم نگفتن بهشون. شوهرم خداییش آدم خوبیه منم تو این مدت خیلی بهش دلبسته شدم اونم همینطور خیلی دوسم داره. ولی وقتی به دروغ های خانواده ام فکر میکنم و آرزوهای به فنا رفته خودم ، دلم خیلی میگیره ، خانواده ام در مورد تحصیلات و یک سری چیزای دیگه درباره شوهرم بهم دروغ گفتن ، شرایط منم موقع خواستگاری بهشون نگفتن. من نخواستم جلوی شوهرم آبروی خانواده ام بره واسه همین کوتاه اومدم و شرط های شوهرم رو قبول کردم ولی دلم با خانواده ام صاف نمیشه...از طرفی خواهرام هم مدام شوهرم و خانواده اش رو مسخره میکنن و بهم تیکه میندازن. وقتی هم به آرزوهام فکر میکنم که همه رو باید فراموش کنم واقعا از همه چی متنفر میشم...دلم میخواد بمیرم...