زندگی من از اولش کوفتی بود
۳۷ سالم شده و مجردم
کوچکتر از من ازدواج کرده
شاغلم و خونه و ماشینم دارم
اما مادرم خیلی بدبخت و ترسوا و میترسه بریم باهم زندگی کنیم
خودمم میترسم ما بریم جدا زندگی کنیم و زندگی خواهر برادرام سر این خراب شه
بابای لعنتیم از بچگی که یادمه اعصابی بود
حالا بدتر شده و توهم زده
بهمحمله کرد که بزنه
میگه ازینجا گمشو برو
قرص خوردم خودکشی کنم
نشد... معدم و شست و شو دادن
خدایا اصلا هستی