شاید مسخره، پیش پا افتاده، بچه گانه باشه
شاید فقط به دلیل این باشه که من یه نوجوون هستم که در شُرُف ورود به جامعه قرار دارم
شاید به خاطر فاصله سنی و فرهنگی بین من و مادرم باشه
شاید بخاطر این باشه که مادرم، برخلاف من، مادر خوبی در خیلی جهات نداشته
اما
دارم از مادرم متنفر میشم
زن خیلی خوبیه، خداشناسه، خوش اخلاقه، اما در زندگی، به انتخاب های بقیه احترام نمیگذاره، برخلاف سنش، بچه گانه رفتار میکنه، فقط به خودش، پدرم و خدا اعتماد داره و اگر من برای چیز کاملا شخصی و کوچکی اظهار نظر کنم، تمام تلاشش رو برای برگردوندن نظر من، خراب کردن یا دخالت میکنه
لجبازه
و این داره من رو بعد از کلی تحمل، خسته میکنه
من از بچگی وقتی میدیدم خواهرم جلوی مادرم دعوا میکنه سر همین اختلاف ها، از دعوا خسته میشدم، برای همین از نظر و انتخاب های شخصی خودم کنار میرفتم و اجازه میدادم مادرم انجامشون بده، هر چیز کوچکی که تصور کنید تا چیزهای بزرگ. تصمیمات خوبی میگرفت اما درون من یک تنش بود: اینکه نمیتونستم خودم انجام بدم ( وگرنه دعوا میشه*و اینکه مادرم کار درست رو میکنه( هرچند شخصی باشه)
و حالا بعد از این همه مدت کم کم به دلیل بلوغ و نوجوون بودن، دارم مثل خواهرم با مادرم دعوا میکنم
و نتیجه اش سردرد و گریه برای هر دو طرف هست. دخالت ها ووو
فوق العاده پنهان کار شدم. به حدی که رازهایی دارم که مادرم حتی فکرشو نمیکنه. کار، درس، شغل همه چیز رو میخوام مخفی کنم از همه.
حتی درمورد ازدواج ناراحت میشم وقتی مادرم به شوخی اظهار میکنه با شوهر اینده ام گرم میگیره و شوهرم احتمالا اونو بیشتر از من دوست میداره( مسئله حسادت نیست، صرفا برداشتن مرزهای حریم خصوصیه)
من چکار کنم؟ خسته شدم