ماه رمضون روزه بودم
خانواده شوهرم خواهرا و خاله هاش و بچه ها و عروساشون میخواستن شام و افطار بیان ک شب هم بریم ساحل منم از صبح درگیر پخت پز بودم عصر هم اومدن کمکم ولی خب بیشتر کارو کرده بودم افطارو خوردیم و نصف مهمونا نرسیدن تا بقیه مهمونا اومدن سفره رو براشون پهن کردم کارو سپردم ب خواهر شوهرم خودم رفتم نماز خوندم و لباس عوض کردم .بنده خدا همه وسایل پذیرایی بیرون جمع کرده بود همه چیزو برده بودن تو ماشین یعنی تو بیست دقیقه ای ک من لباس پوشیدم و نماز خوندم اونا افطار خوردن رفتن پایین منتظر من بودن ۲۴نفر بودن تو خونه آپارتمانی مجبور شدم شام ساندویچ بزارم ،البته بزرگای خانواده هم برای مهمونی تعداد بالا ساندویچ میزارن
خلاصه پارک ساحلی هم رفتیم بچه خواهرشوهرم تو بازی سرش شکست تا نصف شب بیمارستان بود کام همه تلخ شد منم دست تنها از همه پذیرایی میکردم شوهرم با خواهرش بچه رو برده بودن بیمارستان باش نبود
اصلا ی وضعی بوداااا هیچوقت اون روز یادم نمیره🖤