متولد شدیم ، بازی کردیم تو کوچه ها ، مدرسه رفتیم ، مادر بود ، پدر بود ، با چیزای کوچیک کیف می کردیم ،
مدرسه تموم شد و دانشگاه رفتیم ، عاشقی رو تجربه کردیم ، با طراوت بودیم و پر انرژی ، با آرزوها و دل پاک
ناگهان ، چشم به هم گذاشتیم ، همهچی رفته بود . به خود اومدیم دیدیم نه عشقی نه روحی .
حالا فقط روزمره گی های زندگی رو حل می کنیم و پیر تر و پیر تر میشیم .
گذشته های دور مثل سراب از ذهنم مثل خواب گذشت .
احساس غربت می کنم . بعدش هم یه بیماری چیزی میاد و میریم . فرصتی نداریم .
مثل کوه یخ داریم آب میشیم .
که چی ؟ قرار بود با اومدن و رفتن ما چی ثابت بشه ؟ مثل یک گل لاله صبح آمدیم و شب پژمرده رفتیم