۱۳ سالم بود نامزد کردم
الان ۲۰ سالمه و یه بچه دارم
شوهرم از روز اول هزار یه کار کردن که کارای عروسی خراب شد به نتونستیم بگیریم
عقد هم خانواده اش شیرینی رو انداختن تو سطل دعواشون شد
بعد خلاصه اومدم سر زندگیم ۶ ماه بعد پدرشوهرم خونه و زنش رو ول کرد اومد شهری که ما زندگی میکنیم شروع به کار کرد با اینکه اصلا نیاز مالی نداره و بچه ای هم نداره و تو هفته ای ۴ شب خونه ما من همش تحمل کردم الان ۴ ساله که خونه ما و قسط رفتن نداره
به شوهرم میگم میگه فکر کن بابام مریض
یکی از خانواده ام بیاد خونمون شوهرم یجوری اخم تخم میکنه طرف میفهمه میره دیگه ب نمیگرده
بعد عمری میام شهرستان برم خونه بابام اگه ۱۰ روز بیایم ۹ روز بزور دعوا منو خونه باباش نگه میداره منم پدرم فلج مادرمم پیره کسی نیست پشتم رو بهش گرم کنم
بعد این تو خونه خودمون بزور خرید خونه میکنه بزور لباس اینا برام میخره ولی خونه باباش بریز به پاش میکنه من ۵ ساله جگر تو خونه ام ندیدم ولی هروقت میاد خونه باباش حتما باید جگروز گوشت درست کنه
ولی بقران باباش که ۴ ساله خونه ما هست ۲ تا نون هم نیاورده
الان دیگه زده به سرم برم دنبال طلاق تو خیابون یجوری باهام رفتار میکنه که خاک میشم پیش خانواده اش یجوری ضایعه ام میکنه دلم میخواد بمیرم
بنظرتون وقشته یبار برا همیشه تمومش کنم