از خانواده دوستی گذشته
شیش سال باهم بودیم بعد شیش سال اومد خواستگاریم و الان هم که نامزدیم
من بنا به دلایلی چون نامزدم یه شهر دیگه س اومدم خونشون مجبور بودم دو روز بمونم
توی این دو روز خواهر شوهرم اینجا بود
مادر شوهرم و خواهر شوهرم پدرمو در آوردن
دو دقیقه یا جا بشینم آنقدر طئنه میزنن یعنی پدرم درآمده
پیش شوهرم میگم که این چیزا رو بهم میگن اما شوهرم میگه اشکال نداره ول کن
همش میگه اونا خونوادمن من به هیچ دلیلی با حرفم دلشونو نمیشکنن و برای هیچکسی ازشون نمیگذرم
میگم بابا لازم نیست بگذری ولی فقط ببین که چجوری اذنم میکنن آماحالیش نمیشه